درد بی‌کسی (10)
0 -

قسمت دهم

درد بی‌کسی (10)

درد بی‌کسی (10)
4 اردیبهشت 1396, 11:09 / کد خبر:3064
تیمسار که دلش می‌خواست کاری برای من انجام دهد و ضمناً قدرت و نفوذ خودش را هم نشان دهد گفت: اینکه کاری ندارد. پدرت چند سال دارد؟ گفتم: پدرم فوت کرده و من پسر بزرگ خانواده هستم.

تیمسار که دلش می‌خواست کاری برای من انجام دهد و ضمناً قدرت و نفوذ خودش را هم نشان دهد گفت: اینکه کاری ندارد. پدرت چند سال دارد؟ گفتم: پدرم فوت کرده و من پسر بزرگ خانواده هستم. تیمسار گفت: بسیار خوب. طبق قانون تو می‌توانی نان‌آور خانواده حساب شوی. فردا شش قطعه عکس و اصل شناسنامه‌ات را به دفتر من در پادگان بیاور تا بگویم برایت معافی کفالت صادر کنند. این‌گونه حسرت برای اولین بار روی خوش‌شانس را دید و لذت آن را لمس کرد و توانست از خدمت دوساله سربازی راحت شود. پس از گرفتن معافی می‌توانستم گذرنامه بگیرم و سری به آن‌طرف آب بزنم. خواهر بزرگ من در کویت زندگی می‌کرد و مرتب از مادر می‌خواست که یکی از ما برای دیدن او پیشش برویم ولی به علت نداشتن گذرنامه قادر به انجام خواسته او نبودیم. ماجرا را برایش نوشتم و از او خواستم تا دعوت‌نامه‌ای برایم تهیه کند. دو ماه بعد نامه‌ای از او به دستم رسید که دعوت‌نامه هم ضمیمه آن بود. معافی، گذرنامه و حالا دعوت‌نامه سه خبر خوشی بود که ظرف مدت شش ماه به حسرت می‌رسید. آماده رفتن به کویت شدم و پس از رفتن مدت شش ماه در آنجا ماندم تا اقامة بگیرم. در این مدت بااستعداد خدادادی که در من بود توانستم زبان عربی هم را به‌خوبی یاد بگیرم و به ایران برگردم و حالا دیگر راحت می‌توانستم هر وقت دلم می‌خواست به این شیخ‌نشین مسافرت کنم. کویت برای کار کردن آن‌هم برای جوانی که زبان انگلیسی و عربی را به‌خوبی می‌دانست محیط خوبی بود و به من این امکان را می‌داد که بتوانم از استعدادهای خدادادیم به‌خوبی بهره‌مند شوم.

ادامه دارد

ارسال دیدگاه

با نظرات سازنده خود ما را در بهبود هرچه بهتر کیفیت مطالب یاری نمایید.

عکس خوانده نمی شود
روزنامه اصفهان امروز پنج شنبه 2 خرداد 98، شماره 3518 ؛ 02 خرداد 1398
روزنامه اصفهان امروز پنج شنبه 2 خرداد 98
  • آخرین ها
  • پربحث ترین
  • پرمخاطب ترین