ساز قفل ها کوک است...
0 -

ساز قفل ها کوک است...

ساز قفل ها کوک است...
21 اردیبهشت 1398, 15:20 / کد خبر:72815
"اوس علی سربه سرمون نذار اینو بگیر بذار قفل رو ببرم" و این اولین مشتری اوس علی نبود که سر قیمت چانه می زد؛ اوستایی که چرخ روزگار بارها درها را به رویش قفل کرده است، اما هنوز هم با عشق، ساز قفل ها را کوک می کند...

به گزارش ایمنا، در محله جلفا جایی که خاطرات زیادی را در دل خود ثبت کرده است دنبال مغازه ای تاریخی گشتیم؛ مغازه قفل و کلید سازی اوس علی درست رو به روی مدرسه فرانسوی ها جا خوش کرده و بعد از ۱۰۰ سال که از عمرش می گذرد دیگر همه آن را می شناسند، مغازه ای کوچک اما پر خاطره که شنیدن هر کدام از آن ها میان قفل و کلون های مغازه از زبان اوس علی خالی از لطف نیست.


گویی هر قفل دریچه ای است به درون خاطرات گذشته؛ زمانی که در این خیابان شورلت ها جولان می دادند و تنها با دو ریال اعیان را به دروازه دولت می رساندند، همین خاطرات کوچک و شیرین اوس علی ما را پای حرف هایش نشاند تا بیشتر برایمان بگوید نه تنها از جلفا و صفای گذشته بلکه از اولین قفل هایی که به دست گرفته و ساخته تا امروز اوستا علی باشد.

حرف هایش را از گذشته دور شروع می کند زمانی که این مغازه را پدرش، رمضان، اجاره کرده و کسب و کار را شروع می کند "پدرم این مغازه قفلسازی را نزدیک به صد سال پیش باز کرد و من از همان دوران پشت گردنش می نشستم و با او به مغازه می آمدم، کم کم که بزرگتر شدم در کارهای مغازه هم کمکش کردم و از او یاد گرفتم که چطور قفل بسازم."


از مرام پدر برایمان می گوید اوستایی که با اسم پسرش شهره بود و امروز بر سر در مغازه نیز هنوز هم تابلو قدیمی قفل و کلیدسازی استاد علی جلوه نمایی می کند "اسم پدرم رمضان بود اما صدایش می کردند اوس علی یا علی قفلساز. آن زمان ارمنی های زیادی در این محله زندگی می کردند و پدرم به این اسم شناس شده بود یک روز به او گفتم چرا اسم خودتان را نمی گویید تا صدا کنند؟ گفت یک روز تو اوستای این مغازه میشی و باید همه اوستا علی را بشناسند."

صحبت که می کند لبخند به لب دارد، حتی وقتی می خواهد از بالا و پایین روزگار برایمان بگوید از همان روزهایی که به قول خودش کار برایشان نمی صرفید و مجبور به رها کردن می شدند "اوایل فقط قفل می ساختیم؛ یک قفل پیچی با دو کلید را سه ریال می فروختیم که بعد از مدتی دیگر برایمان صرف نکرد و بعد از آن یک سیستم ماکو بافی در صنعت پارچه را به ما سفارش دادند اما به مرور زمان آن هم دیگر برایمان نمی صرفید، پس از آن با حضور اتومبیل در شهر اتفاقات زیادی پیش می آمد، مردم کلید ماشین را گم می کردند و ما برای باز کردن آن می رفتیم، آن زمان در شورلت ها را باز می کردیم و کلید برایشان می ساختیم."


مغازه اش کم از یک موزه ندارد، از کلون درهای قدیمی گرفته تا قفل های کوچک و بزرگ، هر کدام با یک سیستم، مدل و طرح؛ گویی آمده ای تا از موزه قفل ها دیدن کنی خودش هم می گوید بسیاری از گردشگران می آیند تا مغازه را ببینند، برخی می خواهند برای بازدید پول هم پرداخت کنند، اما خودش می گوید اینجا فقط یک مغازه است و حتی اجازه عکس گرفتن هم می دهد "در آن زمان تعداد زیادی قفل می ساختیم و آن هایی را که نمی خریدن نگه می داشتیم و هر کدام که می ماند آویزان می کردیم به مغازه، کم کم جمع شدن و یک مجموعه شد گاهی هم یک قفل را می آوردند تعمیر کنیم و در عوض دو قفل به ما می دادند علاوه بر آن برای اینکه مشتری راحت باشد انواع کلید را از قبل می ساختم که وقتی قفل خود را می آورد کلید آن آماده باشد برای همین امروز انواع کلید ها را در مغازه دارم."

وقتی از گذشته می گوید سختی کار در ساخت و ساز کلید را می توان متوجه شد، پای کوره ایستادن و ساختن تعداد زیادی کلید برای صرفه جویی در وقت مشتری، همه سختی کار در زمانی است که امکانات برای صنعتگران محدودتر از امروز بوده "برای سوراخ کردن آهن و فولاد تقریبا یک ساعت زمان می گذاشتیم؛ نزدیک ۱۸ سالم بود که به تهران رفتم و دریل خریدم، وقتی آوردم به مغازه اولین کاری که انجام دادم پدرم گفت این واقعا معجزه است، ما دندانه های کلید را با چشممان درست می کردیم و دقت عمل هم داشتیم اما دستگاه کلیدسازی را سال ۵۳ از لبنان آوردیم کم کم همه چیز خریدیم و وضعیت کار خوب شد."


اوس علی گویا تنها در کوک کردن ساز قفل ها مهارت ندارد او یک هنرمند است که حالش با قفل ها بهتر می شود با این حال مهارت های هنری اش در نوجوانی برای دیگران خاطره ساز شده است "حدود ۱۶ سالم بود که به فرودگاه رفتیم و از پشت حصار ها یک هواپیما دیدم تصویرش در ذهنم ماند و در خانه ماکت آن را ساختم؛ خیلی زیبا شد برای همین شروع کردم به ساختن هواپیماهای کوچک و بزرگ و طرفداران خود را هم پیدا کرد، باورتان می شود اگر بگویم یک پیرمرد ۶۰ ساله به مغازه ام امد و گفت من همیشه برای دیدن هواپیماهایتان به جلفا می آمدم."

هنوز هم جلوی مغازه اش که بایستید دیدن درختان جلفا لبخند به لبانتان می آورد اما آنچه اوس علی از این خیابان به یاد دارد باعث شده است که با اندوه به رو برو نگاه کند "اینجا مادی پر آب بود اینقدر آب داشت که هر روز دخترها می آمدند ماهیگیری می کردند ماهی های بزرگی هم می گرفتند. ۱۲ سالم که بود لهستانی ها هم به ایران پناهنده شدند و مقر آن ها در مدرسه فرانسوی ها بود، اصفهان را خیلی دوست داشتند. آنقدر روبروی باغ پرندگان قشنگ و باصفا بود که به آنجا سمرقند می گفتند و من در آن سن با آن ها بازی می کردم روزگار خوشی بود؛ آن ها هم رفتند و ما هنوز اینجا مانده ایم."


"آقا یه دو تا کلید از رو این کلید برا ما میزنی" و این پایانی برای صحبت های اوس علی شد....

ارسال دیدگاه

با نظرات سازنده خود ما را در بهبود هرچه بهتر کیفیت مطالب یاری نمایید.

عکس خوانده نمی شود
روزنامه اصفهان امروز دوشنبه 30 اردیبهشت 98، شماره 3515 ؛ 30 اردیبهشت 1398
روزنامه اصفهان امروز دوشنبه 30 اردیبهشت 98
  • آخرین ها
  • پربحث ترین
  • پرمخاطب ترین