تدریس در کلاسهای مختلف موزیک، اداره کردن بوتیک و سرکشی به کارهای شرکت درکویت ولع خانواده را هر روز بیشتر میکرد. خواهر و برادرانم بزرگ شده بودند و میخواستند بهتر و مرفه تر زندگی کنند و چون کاری نمیدانستند فشارشان بر دوش من بود، مادر نیز همچون گذشته از آنها طرفداری میکرد و خانهای را هم که بنامش کرده بودم حق مسلم خود میدانست. برادر کوچکتر از خودم که اهل درس خواندن نبود و هر روز را در گوشــه ای با دوستان میگذراند مدرسه را رها و به خدمت سربازی رفت و حالا باید هزینه هایش را نیز در سربازخانه تأمین می کردم. رفتار مادر و خواهر و برادر آخری که هر دو دانش آموز بودند خصمانه تر شده بود. آنها به پیشرفت ها و تلاش های شبانه روزی من حسادت میورزیدند و مادر نیز سرسختانه از آنها پشتیبانی میکرد و من همچنان خود را متعهد میدانستم نیازهایشان را تأمین کنم. تنها کسانی که مرا درک میکردند دوستانی بودند که تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمیرسید اما نهایت لطف و گذشت را درباره من روا می داشتند. سالهای بی کسی همچنان ادامه داشت و من بیست و پنج ساله بودم و این امر، رفتار و اخالق مرا تحت تأثیر منفی قرار می داد. برای تأمین هزینه سنگین این خانواده به درآمد بیشتری نیاز داشتم بنابراین دعوت یکی از کاباره های شهر را برای راه اندازی ارکستر شبانه آن پذیرفتم. حالا شبها از ساعت 9 تا 2 بعد از نیمه شب در این کاباره به خوانندگی و نوازندگی جاز مشغول بودم و ارکستر آن را نیز سرپرستی میکردم. چون زبان انگلیسی و عربی را به خوبی میدانستم با دیگر گروه های هنری خارجی شاغل در آن کاباره نیز ارتباط برقرار کردم و دراین بین یکی از خوانندگان زن خارجی شیفته رفتار و کردار و بخصوص صدا و هنر من شد تا جاییکه از من خواست با او ازدواج کرده و به ایتالیا مهاجرت کنم.
ادامه دارد