زمانی که دوباره بیدار شدم چند جوان سفیدپوش که پیدا بود این قطار و رزیدنت‌های بخش هستند همراه با پزشکی مسن بابلی سرم ایستاده بودند و صحبت می‌کردند. حرف‌هایشان را به‌خوبی می‌شنیدم که کلماتی را به انگلیسی ادا می‌کردند اما چون اصطلاحات پزشکی بود از آن‌ها سر درنمی‌آوردم. دکتر وقتی دید چشمه‌ایم باز است پرســید: چطوری حسرت آقا؟ سرم را تکان دادم و او باحالتی متعجب ادامه داد: حسرت! عجب اسم عجیبی تا حال نشنیده بودم اسم کسی حسرت باشد! به پرستار دستور داد اکسیژن و سرم را قطع کند. پرستار بال فاصله مشغول شد و سرسوزن را از بازویم درآورد و به لوله آن آویزان کرد، بعد ماســک را از روی دهانم برداشت و شیر آن را بست. داشتم خفه می‌شدم، نمی‌توانستم حرف بزنم اما با حرکت سروصورت و دستانم از او خواستم که ماسک را برگرداند ولی دکتر اجازه نداد و گفت: سعی کن به‌صورت عادی نفس بکشی، دیگر نیازی به اکسیژن و سرم نداری. باید ناهار یک ً فردا مرخص شوی. یک شماره تلفن به پرستار بده بشقاب سوپ بخوری و احتمال تا زنگ بزند که فردا برای ترخیصت بیایند. دکتر بعد از دادن دستورات مختلف به پرستار و آویزان کردن پرونده بابلی تخت، به‌اتفاق همراهانش اتاق را ترک کرد. حال من مانده بودم و پرستاری که مشغول مرتب کردن ملحفه و تخت من بود. او پس از تمام شدن کارهایش کاغذ و قلمی به من داد تا شماره تلفن را روی آن بنویسم.


ادامه دارد