اما مشکل زمانی مضاعف شد که اعضای خانواده فهمیدند حسرت دستش پرشده وعالوه بر کار و درآمد خوب در کویت راهی نیز به آمریکا بازنموده است. اینجابود که مگسان گرد شیرینی حسرت جمع شدند تا هرکدام نیشی به آن بزنند وتناول نمایند. خواهر و برادرها کمکم بزرگشده بودند و ادعا داشتند حالا که پدر ندارند من باید نقش پدر را برای آنها بازی و تکمیل نمایم که تاکنون نیز اینچنین بود و از هر کمکی در حق آنها که نمک خور و نمکدان شکن بودند دریغ نکرده بودم. آن روز عصر همگی در ایوان خانه جمع شده بودیم. مادرم که حالا برخالف گذشته با لبخند از من استقبال میکرد و اتاق کوچکی را هم بهمن اختصاص داده بود تا هر وقت از مسافرت برمیگردم در آن استراحت کنم،گفت: مادر جان: همانطور که شاهدی من پس از مرگ پدر خدابیامرزت شمارا به حال خودتان رها نکردم و تا توانستم از خودم کم گذاشتم تا شما راحتزندگی کنید. حاال دیگر دارم پیر میشوم و دلم میخواهد بیشتر استراحت کنم.اما تو که جوان و بانشاط هستی باید خواهر و دو برادرت را مدیریت کنی تابجایی برسند. آنها چشم امیدشان به برادر بزرگشان است تا دستشان را بگیرد.مدرسه رفتنشان هزینهای زیاد دارد و پول توجیبی نیاز دارند. با مستمری کمی که شرکت نفت به ما میدهد نمیشود همه خواسته هایشان را تأمین کرد، حالا نوبت توست که برای هرکدام مقرری ماهانه در نظر بگیری و به درس و مشقشان هم برسی.

ادامه دارد