ماجرای خشم رجایی از مهدوی کنی

بهزاد نبوی مطرح کرد

ماجرای خشم رجایی از مهدوی کنی

ماجرای خشم رجایی از مهدوی کنی
12 شهریور 1399, 10:17 / کد خبر:736054
گفتگو با مهندس بهزاد نبوی، دوست، هم‌رزم و عضو کابینه شهید رجایی و نیز قدیمی‌ترین چریک ایران، با شرایط جسمی که ایشان داشت، چندان آسان نبود؛ اما با بزرگواری و محبت این گفتگو را پذیرفتند و متأسفانه تا چاپ این مصاحبه به خاطر آسیب‌دیدگی چندروزی در بیمارستان بستری شدند.
شرق در ادامه نوشت: با‌این‌حال با توجه به قولی که داده بودند، پس از بازبینی به لحاظ مسائل تاریخی مورد تأیید ایشان قرار گرفت.
‌اولین آشنایی شما با شهید رجایی چه زمانی بود؟
تا اواخر سال ۱٣۵۲ بیش از ۱۸ ماه در سلول انفرادی زندان اوین بودم و بعد از یک‌سری جابه‌جایی‌ها که آنجا انجام شد، در تابستان سال ۱۳۵۴ شهید رجایی را از «کمیته ضد‌خرابکاری» به آنجا آوردند که من پیش از ایشان در آنجا بودم. اولین آشنایی من با او در بند ۲ زندان اوین بود که احتمالا همین ۳۵۰ امروزی است که چهار بند داشت.
خیلی زود ما یکدیگر را پیدا کرده و با هم دوست شدیم؛ چرا‌که همفکر و هر دو به مواضع و عملکرد مجاهدین خلق معترض بودیم. آن روزها، روز‌هایی بود که بخشی از اعضای آن سازمان مارکسیست شده بودند و شهید رجایی و من اساس این مارکسیست‌شدن را تفکر مجاهدین خلق می‌دانستم و پس از بررسی در احوالات مارکسیست‌شده‌ها، به این نتیجه رسیده بودیم که تفکر سازمان، تفکری التقاطی بود و ما معتقد بودیم آن تفکر التقاطی سبب مارکسیست‌شدن جمعی از اعضا شده است.
شهید رجایی و من تا اسفند سال ۱۳۵۶، یعنی بیش از دو‌سال‌ونیم کنار هم در زندان اوین بودیم؛ تا اینکه به دلیل آغاز بازدید صلیب سرخ از زندان‌های سیاسی، برای اینکه کسانی که آثار شکنجه در بدنشان هست در معرض دید صلیب سرخ نباشند، شهید رجایی، من و عده زیاد دیگری را به زندان شماره ۳ قصر فرستادند؛ با این امید که ناظران صلیب سرخ به آنجا نمی‌آیند. مدتی با هم در آنجا بودیم و بعد دوباره شهید رجایی را به خاطر اینکه کسانی که بازداشت شده بودند، اعتراف‌هایی در مورد ایشان کرده بودند، برای بازجویی به زندان اوین برگرداندند.
مدتی از هم جدا بودیم تا اینکه من را با طی مراحلی به زندان شماره ۴ قصر بردند و شهید رجایی هم دوباره در آنجا به ما پیوست. در چهارم آبان ۱۳۵۷ به عده‌ای که محکومیت آنان کمتر از پنج سال بود، از‌جمله شهید رجایی، عفو عمومی دادند و من هم در دوم آذر همان سال ۱۳۵۷ به دلیل محکومیت ۱۰ساله، در مرحله بعد مشمول عفو عمومی شدم. از آن پس در خارج از زندان تا انقلاب با هم ارتباط داشتیم. ارتباطات پس از انقلاب ما نیز از کمیته مرکزی انقلاب اسلامی آغاز شد و با شهادت ایشان خاتمه پیدا کرد.
‌فکر می‌کنید در آن سال‌ها شهید رجایی انتخاب درستی برای نخست‌وزیری و بعد هم ریاست‌جمهوری بود؟
پیشنهاد نخست‌وزیری به ایشان از طرف حزب جمهوری اسلامی بوده و احتمالا از سوی شهید بهشتی به نمایندگی از طرف حزب به او داده شده بود. اطلاع من از آن پیشنهاد به این شکل بود که شهید رجایی هفته‌ای یک روز برای دیدار و تبادل نظر به دفتر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی می‌آمد، یک روز که برای همین دیدار‌ها آمده بود، با شوخی و خنده گفت فلانی می‌دانی چه شده؟ پرسیدم چه شده؟ گفت به من پیشنهاد نخست‌وزیری داده‌اند و هر دو به خنده و شوخی گذراندیم.
در اولین مرحله برای خود شهید رجایی و من هم چنین سؤالی مطرح بود که آیا ردای نخست‌وزیری برازنده قامت شهید رجایی هست یا نه؟ بنی‌صدر هم کم‌وبیش همین‌طور فکر می‌کرد. البته او، چون شهید رجایی را از نظر فکری قبول نداشت، او را دارای صلاحیت برای نخست‌وزیری نمی‌دانست، ولی به نظر من تحلیل و موضع امام (ره) از همه ما صحیح‌تر بود. ایشان در صحبتی بعد از شهادت رجایی و فرار بنی‌صدر گفتند که رجایی عقلش از علمش بیشتر بود که واقعا یک سخن تاریخی بود.
من هم بعد از آغاز نخست‌وزیری شهید رجایی، به اشتباه خودمان (من و شهید رجایی) پی بردم که او را دست‌کم گرفته بودیم. البته در سال‌های اول انقلاب، با‌تجربه‌ترین ما مرحوم بازرگان، با تجربه کوتاه اداره سازمان آب تهران، در دوره نخست‌وزیری مرحوم مصدق بود، ولی تا جایی که به یاد دارم، شهید رجایی خیلی قوی، قاطع و البته همراه با سعه صدر دولت را اداره می‌کرد. حتی به من که خیلی با او محشور بودم، گاهی چشم‌غره‌هایی می‌رفت که اثر داشت و این در حالی بود که من اصولا فردی نبودم که از کسی بترسم.
یادم می‌آید یک بار در جلسه‌ای بحث جنگ شد و کمبود‌های آن. شهید رجایی یک صحبت شعارگونه کرد. آن‌موقع وضعیت اسلحه و مهمات ما خوب نبود و ایشان نقل به مضمون گفتند جنگ ما وقتی شروع می‌شود که مهمات و سلاحمان تمام شود. این سخن در جلسه‌ای بیان شد که تعدادی از اعضای دولت ازجمله مرحوم مهدوی‌کنی در آن شرکت داشتند. پس از سخنان شهید رجایی، آن مرحوم برآشفت و با لحنی تند به شهید رجایی گفت مرد حسابی چه می‌گویی، مگر بدون اسلحه و مهمات می‌شود جنگید.... اگرچه به نظر من اصل حرف ایشان صحیح بود، ولی خیلی برخورد تندی با شهید رجایی کرد؛ درحالی‌که او وزیر کشور و شهید رجایی رئیس‌الوزرا بود.
شهید رجایی رنگش پرید و معلوم بود خیلی عصبانی شده، ولی غیظ و خشم خود را فرو‌خورد و بلافاصله گفت از این مسئله عبور کنیم و به مسائل دیگر بپردازیم. من آن سعه صدر فروتنانه را در دل تحسین کردم.
مورد دیگر سعه صدر برخورد او با بنی‌صدر بود. یک نوار صوتی از مکالمات تلفنی بنی‌صدر با قطب‌زاده در دست ما بود که در آن بنی‌صدر درباره شهید رجایی لفظ توهین‌آمیزی را به کار برده بود. بنی‌صدر حتی مصاحبه‌های تند و علنی علیه شهید رجایی و همکاران نزدیکش می‌کرد. شهید رجایی همه این مطالب را می‌دانست. با وجود همه آن برخورد‌های تند و بی‌ادبانه خیلی تلاش می‌کرد که برای حفظ وحدت ملی در شرایط جنگ رابطه مناسبی را با بنی‌صدر داشته باشد و