اصفهان زیبا: اگر تقسیم بندی دهه های شمسی و قمری و میلادی را در پا به هستی گذاشتن انسان ها کنار بگذاریم، خواهیم دید که به تبع پیشرفت روزافزون بشر در عرصه های متفاوت، احساسات و عواطف او نیز تا حدود بسیاری دستخوش این تحولات شده و نحوه ابراز آن نیز دگرگون شده است. این دگرگونیِ نحوه ابراز احساسات، علاوه بر آنکه تابعی از نظام های عقیدتی، احساسی، فرهنگی و آموزشی بوده است، به سطح سوادعاطفی و نوع وسایل ارتباط گیری نیز بستگی تامی داشته تا آنجا که پای نمادها و نشانه های قرار دادی میان افراد، در موقعیت های مختلف به میان آمده و گاه تا آنجا پیش می رفته که در میان جماعتی به عنوان یک هنجار زبانی رمزشناختی مورد استفاده قرار می گرفته است.

 این نشانگان اما در هر شکل و شیوه و قامت در مقام پیامی از پیامگذار با هدف رسیدن به گیرنده یا گیرنده ها ارسال می شده وهمواره محملی برای نشستن در آن داشته که بنا به اقتضای روزگار، از پیش از خط تا پس از آن که زمانه دیجیتال است، خود را با هویت موجودی کاغذی به نام نامه هویدا می کرده است. موجودی که تا چندین دهه پیش، فخر تمام وسایل ارتباطی بوده است.

 

 

      موجودی کاغذی به نام نامه
این موجود کاغذی که نمی توان به درستی از تاریخ و تاریخچه آن سخن گفت، سخن گوی طرفِ مقابل ما بوده است. شخصیتی که به قول خ. امین آبادی، پستچی باز نشسته گزارش ما:« نبض آدم ها توی دستش بوده.» او بر این نکته باور دارد که غیر از نامه های اداری، رسمی و خشک:«باقی نامه ها از شخصیت خاصی برخوردارند چرا که اول از همه به تو (پستچی) یک آدرس ناشناس با کلی هیجان تحویل می دهند و دوم از همه کاری می کنند تا اغلب گیرنده ها با تو دوست شوند». این پستچی بازنشسته که اصفهان را مثل کف دستش می شناسد ، معتقد است که« از نوع برخورد آدم های دم در، وقتِ تحویل گرفتن نامه متوجه محتوای نامه می شدم.» او که آدمِ هوشیاری است تعریف می کند:« اغلب اوقات با دوسه جور برخورد مواجه می شدم، یا شادی بیش از حد، یا اشک و اندوه و یا تعجب!» سه عنصری که به خودی خود، از جمله احساساتِ ناب بشری است. امین آبادی ادامه می دهد:« بارها شده که با دست پُر از درِ خانه یک گیرنده نامه به درِ خانه آن یکی رفته و بادلِ پُر از توی آن یکی بیرون آمده ام. توی یکی شادی بوده و توی یکی غم اما، با همه فشارهای روحی و حسی اش، دوستش داشته و دارم چون از کودکی با موجودی به نام نامه آشنا شده ام.» این آشنایی که دستکم 60 سالی تا حالا ادامه داشته، برمی گردد به «دوران کودکی ام که بابام را برده بودند اجباری و مجبور بودم حرفِ دلِ یک ایل و طایفه را توی یک نامه بنویسم!» و همین می شود که پستچی اولِ گزارش ما، از صفر تا صد یک پروژه نامه نویسی که از دلتنگی شروع و به خریدن کاغذ نامه و سریشم برای درست کردن پاکت می گذشته، آشنا می شود و از آن به بعد، می شود میرزابنویس و چاپارِ طایفه امین آبادی های اصفهان!

 

 

      پشتِ افاف می گم پُسچی یس!
این میرزا بنویسی و چاپاری، همان عشقی است که گریبان بسیاری از کودکان دهه های شصت و قبل تر از آن را در دوران کودکی تا جوانسالی گرفته بود زیرا احمد.م،  پستچی دوم گزارش ما که اوهم بازنشسته است، خوب می داند که معمولا:« توی نوشته شدن هر نامه ای چندین و چند نفر  دخیل بوده اند و جخ تازه بعد از آن، چندین و چندنفر توی رساندنش به مقصد دست به دست هم می داده اند؛ اما سه نفر کیف اصلی را می برده اند، آنی که می نوشته، آنی که می رسانده و آنی که می خوانده.» واقعیت امر هم همین است، بیشتر آدم های توی یک نامه حتی نمی دانسته اند توی آن نامه هستند. این موضوع را می توان به خوبی در نامه های تاریخی عزل و نصب های حکومتی، جمع آوری اخبار، دردِدل های خصوصی، گزارش های محرمانه، نامه های عاشقانه و ...دید. جایی که به قول احمدآقا: « آدم ها تمام احساساتشان را توی کلمه ها خرج می کــرده اند و عجیــب اینکه بیشتـــر از امکـانــاتـی که حالا هست، روی طرفشان تاثیر می گذاشته اند.»احمدآقا روی  نکته خوبی دست می گذارد. نکته ای که شاید تنها نویسنده، خواننده و پستچی نامه رسان از آن با خبر می شده اند چرا که تنها این پستچی بوده که هنگام رساندن نامه:« توی چشم های گیرنده نگاه می کردم و برای یه لحظه انگار تمام انتظار و احساسات او را می دیدم.» میم ادامه می دهد که«شاید باورت نشود اما باید بیایی و ببینی وقتی کسی روزها، ماه ها و یا سال ها منتظر یک همچین لحظه ای است، دوان دوان یا حتی بی حال و حوصله می آید پشت در یا صدایش از پشت اف اف بلند می شود و می گوید: کی یِس و من می گویم پستچی یس! انگار دنیا را به او داده اند.» این را می گوید و مرور خاطرات گذشته صدایش را می لرزاند.

 

 

      پستچی سوم سه بار در می زند!
سومین پستچی گزارش ما هم مانند دوپستچی دیگر، با نامه و نامه رسانی به قول خودش:« عشق کرده است». او که هنوز هم معتقد است:« باید مثل همیشه یک نامه رسانِ ناشناس باشم». دوست ندارد نامی از او در این گزارش برده شود و ما نیز از او با نام پستچی سوم یاد می کنیم. او می گوید:« شاید تنها کسی که تا آدرس درست و درمون را پیدا نکند، ول کن معامله نیست؛ پستچی باشد.» کسی که تمام عمرش در آفتاب و باران و در کوچه و خیابان می کوشد تا پیغامِ کاغذی کسی را به کسی برساند، حتی اگر کسی به کسی نباشد . پستچی سوم ما برای آدمهای نامه احترام زیادی قائل است چون:« تا آنجایی که یادم می آید، آن روزها هر آدمی «قابل نبود» تا اسمش را توی نامه بیاورند.» منظور پستچی سوم گزارش ما البته نامه های دوستانه، خصوصی و عاشقانه است. نامه هایی که «انگار خون دارند و توی دستِ آدم می تپند». این نامه ها به قول او:« از قیافه و آدرسشان داد می زند که تویشان چه خبر است چون نمی دانم می دانید یا نه، شمِ پستچی ها به آنها کمک می کنــد که حتی با دیـــدن آدرس و مشخصات معمولی پشت نامه و رسیدن به محل و محله، از خیلی چیزها باخبر شوند.» نقطه نهایی این آشنایی اما جایی است که :« یک سرِ نامه در دستِ پستچی است و یک سر دیگرش در دست گیرنده». یعنی درست همان لحظه ای که پستچی چشمش به چشم من و شمایی که آمده ایم دم در خانه می افتد و ما، با هزار و امید و آرزو، دفتر رسید را امضا می کنیم، در را پشت سرمان می بندیم، با هول و هراس، سر پاکت را پاره می کنیم و به صدایِ آدم های نامه گوش می سپاریم: ای نامه که می روی به سویش...