اصفهان زیبا: نمایشگاهی از آثار پیکرتراشی آرش فاتح با عنوان «پیکرسازها و همبستگی فضا و ماده» در گالری متن برپاست. نمایشگاهی از ناسازواره های انتزاعی حاصل از احجامی كه به گفته این هنرمند« از فضا تاثیر گرفته و قرار است تا برآن تاثیر بگذارند، همچون تك زخمه تنبورنواز بر تن تنبور»؛ ایدهایی كه به خودی خود و از لحاظ معناشناسی وهرمنوتیک می‌تواند پیچش لذت بخشی باشد بر دست‌و پنجه نرم‌كردن با چیزهایی كه نیستند؛ اما قرار است باشند.

این موضوع اما چنان‌كه از خلال مصاحبه به آن رسیده‌ایم، نشأت گرفته از نظریه «دیكانستراكشن یا واساخت» مارتین هایدگر،  فیلسوف معاصر آلمانی و دیگر همگنان پدیدارشناس اوست و ما را با این سوال مواجه می‌سازد كه آیا فلسفه غرب و به خصوص فلسفه هنر نشأت گرفته از آن می‌تواند در هنر فارسی مصداق یابد یا آنكه باید از فیلتر ذهن فارسی‌اندیش گذر كرده و با مفاهیم فارسی ممزوج شود تا بتواند آن تاثیر موثر مدنظر هنرمند را بر جامعه یا اتمسفری كه گمان می‌رود با آن در ارتباط است، به مخاطب اینجایی منتقل كند؟

 

 

       ایده های ما با كاربرد واقعیشان زنده می‌مانند

گویا در ایران، بسیاری از هنرمندانِ تجسمی این فرمول نوین هستی‌ شناسی را درک كرده و حتی در آثار خود به كاربرده اند كه كارشناسی آن بر عهده اهل فن و مخاطب است؛ اما آنچه مطمح نظر ماست، كاربرد این نظریه اندیشیده شده در زبان‌های آلمانی، لاتین ویونانی كلاسیک است كه موجد تغییرات گسترده شناخت شناسانه در سطح مفاهیم زبان شده و با پتکِ نیچه‌ای برآن تاخته تا مگر از میان مفاهیم درهم‌كوفته، مصالح یک نظرگاه نوپدید به اشیا و پدیدارها زاده شود كه البته شاید تاحدودی شده؛  اما آیا برای ما فارسی زبان‌ها نیز چنین اتفاقی بی‌عقبه و پشتوانه و تعریف فرهنگ اندیشه افتاده است یا نه؟  تعامل آثار تولیدی در هنرهای تجسمی ایرانی همگام با گام زمان مانایی ایده‌های انتزاعی ما را مشخص خواهدكرد؛  زیرا ایده های ما با كاربرد واقعیشان زنده می‌مانند.آرش فاتح، مجسمه ساز و نوازنده اصفهانی تبار تهرانی است كه در سال 1354 در تهران متولد شده و دانش آموخته مقطع كاردانی موسیقی و كارشناسی معماری است كه این دو هنر  را نزد هنرمندانی مانند ناصر شهسواری، هادی میرمیران،  شجاع‌الدین شهابی، حمید شانس و محمدحسین عماد آموخته؛ اما به گفته خودش زبان و بیان معاصر در مجسمه‌سازی را از بهروز  دارش فراگرفته  و بر این باور است كه:« معماری و مجسمه سازی از ابتدا دوجان در یک قالب بوده كه در دوران معاصر از یكدیگر جدا شده اند.»

 

      گیرانداختن زیبایی در زبان زمان
 نشسته ایم روی دوصندلی چوبی روبه روی هم و فضا، فضای حیاتی گالری متن اصفهان است. بازدیدكنندگان در حیاط،‌ گالری، كافه و راهروهای فراخ و خوشنور گالری در حال گپ وگفت و دیدن ناسازهای آرش فاتح هستند.او ادامه می دهد:« ما در معماری فضا را تعریف می كنیم،  در مجسمه حجمی را در رابطه با آن فضا تعریف می كنیم و آنچه مد نظرمان است، رابطه متقابلی است كه بین‌ آنها به وجود می آید.»  مردی با لیوان های مقوایی، چای و شیرینی كشمشی به طرف ما می آید و آرش سیگاری آتش می زند و باد موهای بلند چهل سالگی اش را  اندكی رو به عقب شانه می زند كه می رسیم به اولین اثر نصب شده در ورودی نمایشگاه؛ سازِ دوپاره ای كه نه معلقِ معلق است و نه ایستای ایستا، بلکه به كمک دینامیک شیء و فضا، نوعی زیبایی گیرانداخته شده است.  فاتح  درباره اش توضیح می دهد: « ما در اینجا با نوعی نوسان، رزونانس و دگرگونی همیشگی روبه روهستیم، البته در صورتی كه نیرویی از خارج به آن وارد شود كه به تبعِ آن ترمودینامیک فضا را مدام تحت تاثیر قرارداده و دگرگون می كند كه این مسئله به همراه دیكانستراكشن یاواسازی در مجسمه سازی مد نظر من است كه نسبت به معماری، كمتر در آن و برآن كار شده است.»

 

 

       در تلفظ مالوف، «ساز» صدایش می زنند!
این مسئله در پاره ناساز دیگری هم وجود دارد؛ همانی كه به نام « دیوان» می شناسندش؛ اما در تلفظ مالوف، «ساز» صدایش می‌زنند و پیش از این به گفته فاتح:« ساز شكسته‌ای بوده كه جایی آویزان بوده، افتاده، شكسته، خرد شده، ولی دوباره نیامدم همان را احیا كنم،‌ (چون كار سازگری هم انجام می دهم؛ می زنم و می سازم) چرا؟ چون وقتی اتفاقی برایمان می افتد،‌ دچار شكست می شویم، ولی منتها آن سازهای ماناست و باقی می ماند كه بتواند از آن گسل عبور كند و وقتی كه آن عناصر به نحوی می شكنند ودر هم می ریزند؛ این قابلیت را داشته باشند كه بتوانند بازگردند، ولو با شكل جدیدتر و نوین تری نسبت به قبل و حتی تكامل یافته تر. آن شكست از دید من نه تنها چیز  بدی نیست، بلكه خیلی اتفاق خوبی است. »

 

     پیكر سازها؛ شنیدن صدای درخت، صندلی و دیوار  
به درختِ خشک گوشه باغچه نگاه می‌كند و می‌گوید:« این درخت خشكیده و فرآیند زندگی در آن متوقف شده؛ اما قرار است از دلِ آن چیز دیگری بیرون بیاید و به هستی اش ادامه دهد.» این دیدگاه می تواند موجد یادآوری قانون ماده، انرژی و تكامل باشد. همان سه عنصر  یا مفهومی كه محمل دگرگونی اندیشه در سده های متمادی شده و از این پس نیز خواهدشد و حالا  عرصه‌ای شده برای ارائه مجموعه «پیكرسازها» كه آرش فاتح درباره آنمی گوید:« توی مجموعه پیكرسازها اتفاقی كه افتاده این است كه اگر صوت را به عنوان یک عنصر در كنار حجم قرار بدهیم، متوجه می شویم كه پیكره هر سازه ای همانطور كه دارای یک رنگ و ماده و جنس و اندازه و تناسب است، یک صدایی هم دارد. حالا شاید شنیدن صدای درخت یا صندلی و دیوار از هر كسی ساخته نباشد؛ به‌خصوص آنجا كه مولانا می گوید« ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم؛ با شما نامحرمان ما خامشیم ». فقط شما این امكان را به او می دهی كه این گویش را پیدا بكند. من اینجا سعی كردم عنصری به آن اضافه كنم كه بیان‌مند شده و وارد زبان شود و برای طیف گسترده تری قابل درک باشد؛ چون همه كه آن شهود را ندارند و اتفاق دیگری كه می افتد این است كه هر نوع رنگ صوتی یا تمبر(در زبان موسیقی) در ارتباط مستقیم با فضا قرار می‌گیرد.»

 

 

       هیچ‌گاه سازی استاندارد درست نكردم
اتفاق اصلی اما شاید یادآور این بند از شعر شاملو باشد« كه هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است»؛ انسانی كه در فلسفه دریدا و هایدگر، با حضور همه جانبه مطرح می شود: « اتفاقی كه می افتد این است كه وقتی آن صوت را ایجاد می كنی،‌ باید یک زخمه باشد...ما در تنبور نوازی می گوییم كه نوازندگی و تكنیک منظور ما نیست ، شما یک زخمه می زنی و وقتی زدی نوازنده ای و اگر درست زدی و توانستی با ساز ارتباط برقرار كنی، با ساز رفیق شده ای؛ چرا كه با همان یک زخمه فضا را دگرگون كرده ای. وقتی این مجموعه را شروع كردم با خودم گفتم كه معماری و مجسمه سازی و ساز و موسیقی را می دانم و می شناسم؛ اما هیچ گاه ساز استانداردی درست نكردم.» حالا كه به پایان رسیده ایم و من به پشت سرم نگاه می‌كنم، از فاتح می پرسم:« آیا ایده شما می تواند كاركردی واقع گرایانه داشته باشد؟ » و او پاسخ می دهد:«بله؛ به‌خصوص با وضعیت انسان معاصر ؛چون ما توی برهه خاصی هستیم و مشكل معنا وجود دارد. هرسازی اصولا نوازنده خودش را می خواهد و اگر سازی تولید شود، آن ساز نوازنده خودش را پیدا می‌كند.» و حالا كه از جا برخاسته ام می اندیشم كه:« آیا نباید روند معنا سازی را متوقف كرد؟»