روتیتر: روایتهای مردمی، کوتاه و خواندنی از جنگ تحمیلی سوم:
زیر سایه جنگ
در روزهای جنگ رمضان اتفاقات زیادی برای مردمان شهر با زندگی عادی رخداده است که هرکدام بخشی از جنایتهایی است که دشمنان بر سر ما ویران کردهاند. روایتهایی که در ادامه میخوانید واقعی است؛ اما به دلیل احترام به حریم خصوصی افراد، اسامی بهصورت... نوشته شده و تغییراتی کوچک بر روی آنها اعمال شده است.
گردآوری و تنظیم: راضیه چنگیز نائین:
از ۹ اسفند که صداهای انفجار، خبری شوم از شروع یک جنگ تحمیلی دیگر را میداد، جریان زندگی مردم ایران کاملاً تغییر کرد و روایتهای جنگی جای خودشان را به روزمرگیها دادند. در روزهای جنگ رمضان اتفاقات زیادی برای مردمان شهر با زندگی عادی رخداده است که هرکدام بخشی از جنایتهایی است که دشمنان بر سر ما ویران کردهاند. روایتهایی که در ادامه میخوانید واقعی است؛ اما به دلیل احترام به حریم خصوصی افراد، اسامی بهصورت... نوشته شده و تغییراتی کوچک بر روی آنها اعمال شده است. سعی کردیم روایتهایی را انتخاب کنیم که برای همه مردم ایران ملموس باشد، مکان وقوع این روایتها در یک شهر نیست و تاکنون روایتهایی از سراسر ایران به دستمان رسیده است. شما هم می توانید بدون نیاز به ذکر نام روایت خود را در بخش نظرات برای ما بنویسید تا در این بخش منتشر شود.
روایت اول- لکنت
خانم …. مادر دو فرزند است مادری خانهدار که در اداره و فروشندگی سوپرمارکت خانوادگیشان نیز مشارکت دارد او روزی که یکی از پایگاههای نظامی نزدیک شهرشان مورد حمله قرار میگیرد در مغازه بوده. خودش میگوید پس از صدای انفجار موج به حدی قوی بود که انگار قفسههای مغازه به طرز وحشتناکی تکان میخوردند و جابهجا میشدند، تمام شیشهها از شدت انفجار فروریخته است، خانم فروشنده آن لحظه فقط توانسته پناه بگیرد و از شدت ترس در آن لحظهٔ مخوف، قدرت تکلمش را ازدستداده است وبا گذشت چند روز از آن واقعه هنوز نمیتواند بدون لکنت صحبت کند. خودش میگوید منی که بلبلزبان بودم زبان در دهانم نمیچرخد و تکلم برایم سخت شده. حالا دیگر کمتر به سوپرمارکت میآید و بیشتر در خانه است وحشت آن روز گریبانش را رها نمیکند.
روایت دوم -بر باد رفته
خانم … یک سال بود به صورت تمام وقت روی فروشگاه اینترنتیاش کار میکرد تمام سرمایه و وقتش را برای این کار گذاشته بود و توانسته بود به فروش خوبی برسد با اتفاقات دی ماه فعالیت فروشگاهش محدود شده بود، تمام چشم امیدش به فروش شب عید بود که ۹ اسفندماه با شروع جنگ و قطع اینترنت تمام امیدش نقش بر آب شد. می گوید در مدت یک ماه و نیم قطعی اینترنت تمام ارتباطاتش با سایت و شبکههای اجتماعی فروشگاه قطع شده و دیگر هیچ پولی ندارد او در خانه والدینش زندگی می کند و خرجی خانه نمی دهد اما این کسب و کار به او حس استقلال داده بود حس امید و زندگی. قصد داشت از آب و گل دربیاید و بتواند در خرجی خانه هم کمک کند اما حالا در جریان جنگی که به ایرانیها تحمیل شد مجبور است حتی برای خرید شارژ موبایلش هم از پدرش پول قرض بگیرد. می گوید قطعی اینترنت امیدم را ناامید کرد و آیندهام مبهم و تاریک شده است. دیگر صبحها نمیدانم برای چه از خواب بلند میشوم و دلیل ادامه زندگیم چیست!