امیران گذر
شلاقهای فرود آمده از خورشید، پوست و صورتها را داغ میکرد و به آنها میگفت: زود باشید، بروید. سایه و سایهبان و سقف و جای خنک، با آنکه کم نبود، ولی عتیقه بود و دلنواز. عصر پنجشنبه، ساعت 6 بعدازظهر روز نهم نخستین ماه تابستان بود و درست در زیر چهارراه دوم داخل بازار قیصریه، شربت آبلیمو به راه بود.

شلاقهای فرود آمده از خورشید، پوست و صورتها را داغ میکرد و به آنها میگفت: زود باشید، بروید. سایه و سایهبان و سقف و جای خنک، با آنکه کم نبود، ولی عتیقه بود و دلنواز. عصر پنجشنبه، ساعت 6 بعدازظهر روز نهم نخستین ماه تابستان بود و درست در زیر چهارراه دوم داخل بازار قیصریه، شربت آبلیمو به راه بود. خاطرهای که قبل از کرونا بسیار دیده میشد و برایمان شاید عادی به نظر میرسید. لیوانهای یکبارمصرف زیر لوله کتری پر از شربت قرار میگرفتند و پر میشدند. رهگذران، بازاریان و مشتریان، هرکدام که مایل بودند میآمدند و یک لیوان شربت برمیداشتند و نوش جان میکردند. عصر یک روز تابستانی، شربت خنک جان آدم را تازه میکند، بهخصوص اگر از زیر تیغ آفتاب فرار کرده باشی و پناهنده در سایه چتر این گنبدهای سنتی، مانده جانت را غنیمتی بزرگ میدانی. پیرمردی با دستان لرزان آمد و یک لیوان برداشت و دعایی کرد. خانمی درحالیکه خم میشد، تشکر کرد، کودکی خندان و خوشحال لیوان را با دو دستش گرفت و رفت و همسایه از همان دور، احساس خود را بیان کرد، من که البته کمی مدرن بودم، ابتدا شربت را خوردم و باتوجهبه کرامت خودم، گفتم: قبول باشه! و او گویی مهمانی را در خانه پذیرایی کرده بود، از اینکه من از شربت او راضی بودم، خشنود بود. آنطرفتر مرد انگشتر فروش منتظر بود که کسی برای انگشت خود یا نزدیکی، چیزی از مغازه او بخرد. در گوشه دیگر، مردی داشت نقشها را روی پارچه قلمکار میزد، زنانی داشتند در یک مغازه به ملیلههای نقره نگاه میکردند، همه مشغول کار خودشان بودند و هیچکس مزاحم دیگری نبود، بااینهمه شربت نذری، شده بود مرکز و همه چیز دور آن معنا پیدا میکرد. کسی آن سه جوان را که شربت آماده میکردند و در اختیار همه قرار میداد نه بازاری میدید و نه رهگذر، آنها مالک درست نقطه وسط گذر شده بودند. جایی که هیچکس دیگری به هیچ بهانهای نمیتوانست تصاحب نموده و یا در ملکیت خود قرار بدهد. اما بی شک این امیران میان گذر با پایان یافتن شربت، دوباره یک رهگذر یا یک بازاری عادی خواهند شد، در حجره خود و یا در گذر از اینجا. شاید هفته آینده، امیران دیگری در این گذر خدمت کنند و عاشقانه، کامهای تشنه را سیراب کنند.