گفتگو با مرضیه گلابگیر،
نویسنده و پژوهشگر عشق، بدیهیترین نیاز هر ناخودآگاه
امروز در مرکز آفرینشهای ادبی قلمستان، برنامه بررسی کتاب «سرگذشت عشق» با عنوان فرعی «بررسی بینامتنی اسطوره عشق در پنج روایت عاشقانه»؛ نوشته مرضیه گلابگیر و دکتر زهرا فنایی، با حضور و سخنرانی دکتر اکبر اخلاقی و دکتر مرتضی رشیدی، برگزار میگردد.

امروز در مرکز آفرینشهای ادبی قلمستان، برنامه بررسی کتاب «سرگذشت عشق» با عنوان فرعی «بررسی بینامتنی اسطوره عشق در پنج روایت عاشقانه»؛ نوشته مرضیه گلابگیر و دکتر زهرا فنایی، با حضور و سخنرانی دکتر اکبر اخلاقی و دکتر مرتضی رشیدی، برگزار میگردد. در ابتدای کتاب از عین القضات همدانی این جمله نقل میشود که: «دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و بادرد بودندی». انتشار کتاب سرگذشت عشق و تلاشهای پژوهشی مرضیه گلابگیر ما را بر آن داشت تا جویای پاسخهای این نویسنده ادبیات داستانی و هنرمند هنرهای تجسمی باشیم. باهم این پاسخها را میخوانیم:
چه شد که موضوع عشق را برای پژوهش خود انتخاب کردید؟ در آثار هنری خود شما قبل از پژوهش عشق چقدر حضور دارد؟ بعد از پژوهش آیا بازهم به خلق اثر با موضوع عشق پرداختید؟ این دو چه تفاوتی باهم داشتند؟
سالها بود مضمون عشق دغدغهام بود چه در نوشتن و چه در جلسات نقد و بررسی و پژوهشی که با دوستان برگزار میکردیم. سال 91 بود که جلسات کانون داستان خانه هنرمندان به دلایل متعدد به تعطیلی کشیده شد و من تصمیم گرفتم جلسات را در خانه خورشید ادامه دهم. دوستان خوب و همیشه همراهم یاریام کردند و جلسات نقد و بررسی و پژوهش داستان همان روز شنبه، موعود همیشگی در موسسه برگزار شد. موضوع جلسات را عشق انتخاب کردیم و سعی کردیم در آثار معاصر و همینطور در ادبیات کهن هر هفته یک عنوان برگزینیم و روی آن صحبت کنیم. عشق مضمون اصلی بود؛ از ویس و رامین گرفته تا شرق بنفشه مندنی پور. بعدها احساس نیاز کردیم که تحت نظر استاد صاحبنظری به خوانش متون کهن و ادبیات کلاسیک در این زمینه بپردازیم و دکتر اخلاقی در این راه یاریمان کردند و این کلاسها تا الان ادامه دارد. عشق را با ضیافت افلاطون شروع کردیم و به ترتیب رفتیم سراغ ابنسینا و سهروردی و سوانح غزالی و... الان به غزلیات حافظ رسیدهایم. این گستره آنقدر در هر دوره و هر وادی و هر عاشق متفاوت بیان میشد که مرا به این فکر فروبرد که عشق در دوره معاصر را بررسی کنم، شاید از مهندسی معکوس این
قضیه به چارهای برای داستانها و سؤال خودم در باب عشق چیست برسم. این بود که مشغول این پژوهش شدم.
عنوان کتاب پژوهشی را یک ترکیب شاعرانه و ادبی، «سرگذشت عشق» گذاشتهاید؟ چرا؟
من اول از آنکه پژوهشگر باشم داستاننویس و قصهگو هستم. کل این پژوهش برایم مانند سرگذشتی بود که بر عشق گذشته بود تا رسیده بود به الان ما برای همین فکر کردم بررسی بینامتنی اسطوره عشق در پنج روایت عاشقانه را بگذارم زیر عنوان نام کتاب و سرگذشت عشق را برای این مسیر انتخاب کردم.
چقدر این تعریف که اسطوره را «داستان تاریخمند و یا تاریخ داستانمند» میداند، موافق هستید و چرا؟
اسطوره فراتر از تاریخ یا داستان یا هر شیوه نگارش مکتوب یا شفاهی انسانی است از تخیلی که برای خودش میبافد تا زندگی را معنا دهد. اسطوره از ناخودآگاه اولیه بشری و ناخودآگاه جامعه بلند میشود و ریشه آن در بطن تخیل و ذهن نمادین انسان است. برای همین من اسطوره را از هر واقعیتی حقیقیتر میدانم؛ و فکر میکنم میتوان از طریق واکاوی آن به ریشهها و خواستهها بشر در هر دوره رسید.
برای مجموعه اسطورههای عشق، ویژگیهای خاصی وجود دارد که بتوان آنها را در یک دسته خاص طبقهبندی کرد؟
من برای انتخاب این پنج عاشقانه لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، یوسف و زلیخا، شیخ صنعان و دختر ترسا و شهرزاد و شهریار مبنی خود را بر زندهبودن آن در دوره معاصر قرار دارم. یادم هست مادربزرگم همیشه وقتی میخواست در مورد اجنه صحبت کند از لفظ «اسمش را نبر» استفاده میکرد، چون عقیده داشت آوردن نام آنها باعث حضور و قدرتمند شدنشان میشود. این باور در اساطیر هم وجود دارد یعنی تکرار نام خدایی باعث قدرتش و یا نبردن نام ضد خدا و شیطانی را باعث نابودی و فراموشیاش میدانستهاند. من با این دیدگاه از روایتهای عاشقانهای که در دوره معاصر هنوز پرکاربرد است استفاده کردم. نامهایی که هنوز در متون ادبی و هنری کاربرد دارد و در نامگذاری اشخاص استفاده میشود و بهصورت اسطوره نامهایی در مثال از عشق در بین عوام مورداستفاده است و به همین خاطر این چند روایت را انتخاب کردم.
روش پژوهش شما براساس کدام نظریهها بوده است؟ چرا؟
اسطوره کاوی را در دورههای دکتر نامور مطلق در قلمستان شناختم. موقعیتی ایجاد شد و دکتر نامور مطلق چند دوره کلاس اسطوره در اصفهان برگزار کردند. بحث اسطوره کاوی مرا به سمت خود کشید و باعث شد بخواهم بیشتر و بیشتر در مورد آن بدانم. در بین نظریهپردازانی که به اسطوره کاوی یا myth analyse پرداخته بودن از همه بیشتر نظریات هروه فیشر برایم جالب بود. او معتقد بود که با اسطوره کاوی میتوان به مطالعه تخیلات اجتماعی معاصر پرداخت. به نظر فیشر اثر هنری با جامعه و بافت اجتماعی پیوند خورده و پدیدهای است که با تحولات اجتماعی و تغییر پاردایم متحول میشود و همینطور بهعنوان یک عنصر فعال اجتماعی میتواند بر تحولات مؤثر باشد. به این خاطر با بررسی اسطوره عشق در هنر و ادبیات معاصر سعی کردم به لایههای پنهان در پارادایم حاکم معاصر در مورد این واژه تابو بپردازم.
آیا اسطورهها هنوز زندهاند و به حیات خود ادامه میدهند؟ اصولا اسطورهها مربوط به چه زمانی هستند؟
اسطوره تا مادامی که بشر فکر میکند و تفکر را بهعنوان مشخصه خود دارد وجود دارند و زندگی میکنند و راز این زنده ماندن اسطورهها تحول آنهاست. اسطورهای که نتواند خود را با شرایط و آرزوها و خواستههای مردم همراه نکند محکومبه مرگ است ولی تا مادامی که در ذهنها به نوزایی خود ادامه میدهد زنده و پویا است.
جامعه و بهخصوص جامعه معاصر تا چه اندازه به اسطورهها و اسطورههای عشق نیازمند است؟ چرا؟
شاید بهتر است بگوییم به بررسی آن نیازمند است. چون اسطوره راه خود را طی میکند حالا با هر عنوان و در هر روایتی چیزی که برای من ضرورت بهحساب میآید بررسی آن است تا از طریق آن به آسیبشناسی آن بپردازیم و سعی کنیم خلأهای این مضمون در ذهن را پیدا و درمان کنیم. شاید بعدازاین مرحله و جستجوی آن در هنر و ادبیات بخش بعدی بررسی به عهده روانشناسان و جامعه شناسان باشد تا این ماده خام بیپرده در هنر و ادبیات را برای پژوهشهای خود مورداستفاده قرار دهند.
در نمونههایی که بررسی کردید بهترین بازنمود اسطوره عشق به ترتیب در هنرهای تجسمی، سینما و ادبیات در کدام آثار تجلی پیدا کرده است و مربوط به کدام هنرمندان است؟
بهترین یا بدترین و ارزشگذاری مدنظرم نبود، فقط سعی کردم بیطرفانه سیر تحول یک روایت عاشقانه ابتدا در دورههای زمانی متفاوت و بعد در دوره معاصر بررسی کنم. قصدم یافتن عشق در زیر لایههای ذهنی آفرینندههای اثر و جامعه بود و متأسفانه در بیشتر این بازآفرینیهای اسطوره عشق در دوره معاصر تنها بود.
ادبیات و هنر ایران تا چه اندازه یک ادبیات و هنر عاشقانه است؟
ادبیات و هنر ایران جدای از عشق نیست. من روی همه ادبیات و هنر ایران مسلط نیستم و فقط ازنقطهنظر خودم میتوانم به این سؤال جواب دهم. از نگاه من که بیشتر عاشقانهها و مضمون عشق را جستجو کردهام و یافتهام شاید همه ادبیات و هنر ایران عاشقانه است.
در آثار معاصر به کدام اسطوره عشق بیشتر توجه نشان دادهشده است؟ چرا؟
فکر میکنم در دهههای اخیر به خاطر مطرحشدن گفتگو و همینطور اهمیت نقش زنان در ساختار جامعه روایت شهرزاد بیشتر موردتوجه روشنفکران قرار گرفت و در مرحله بعد روایت شیخ صنعان به خاطر نوع ساختار اجتماعی و نوع نگاه تابو وار به یکسری از رفتار موردتوجه قرار گرفت و پسازآن داستان یوسف و زلیخا به خاطر توجه به روایتهای مذهبی. البته خسرو و شیرین و لیلی و مجنون در یک نمودار تقریبا صاف و ممتد همیشه موردتوجه عامه مردم بوده و هست.
اسطوره عشق در بین متون ادبیات عامیانه چقدر دیده میشود؟ تاکنون چه پژوهشهای جدی در این زمینه انجام شده است؟
اگر هزار و یکشب را بتوان جزو ادبیات عامیانه قرارداد که میتوان گفت این چند دهه اخیر پژوهشهای جدی و خوبی روی آن انجام شده و بهترین آن دو کتاب خوب بیضایی روی این اثر که شاید باعث توجه بیشتر روی این اثر شد. ادبیات عامیانه را نمیتوان از عشق جدا کرد چون جزو یکی از بدیهیترین نیازهای هر ناخودآگاهی است.
به نظر شما فرق بین اثر عاشقانه و اثری که با ساخت اسطوره عشق بنا شده است، در چیست؟
اثر عاشقانه اینقدر عنوانی کلی است که نمیتوانم در مقام مقایسه به آن دو بپردازم ولی میتوانم در مورد اثری با زیرساخت اسطورهای و آنهم اسطوره عشق بگویم همیشه بهترین داستانها و عمیقترین و لایه دارترین فیلمها و روایتها برای من آن دسته از داستانهاست که به غیر از لایه اولیه و سطحی مرا با لایههای عمیقتری روبرو کند و اثری که زیرساخت اسطورهای دارد یکی از این لایهها را بهطور بالفطره دارا است.
اگر قرار باشد از پنج روایت عاشقانهای که در کتاب بررسیشده، تنها یکی را بهعنوان روایت برگزیده به فرزندانتان توصیه کنید که بخوانند، کدام روایت است؟ چرا؟
شیرین. این اسطوره نام و روایتش و این شخصیت همیشه برای من قداست داشته است. نهتنها شیرین که اضلاع دیگر این مثلث عشقی فرهاد و خسرو نیز قابل تعمق هستند. به نظر من شیرین نمونه کاملی از یک انسان و مواجههاش با عشق است؛ چه در جنگ برای عشق و چه در دفاع از حریم آن.
این پژوهش پایانیافته است و یا همچنان در دستور کار شما قرار دارد؟
اگر بگویم پایانیافته است، دروغ گفتهام. چون هنوز هر بار در هر روایتی وقتی این نامها را میشنوم و میبینم چشم و دلم پی آن میگردد و جستجویش میکنم تا اضافهاش کنم به یادداشتهایم. ولی در این مجموعه پژوهشها تقریبا برای خودم به جمعبندی رسیدهام و شاید ادامه جمعآوری مطالب فقط کنجکاوی و یک عادت شخصی باشد. ولی اسطوره کاوی برایم دروازههای نگشودهای است که دلم پی فتح تمام قلعهها و دروازه-هایش است.