اصفهان گرد-شماره ۲۵۱

رفتن تا قله قاف آرزوها

برای برخی از مکان ها نباید دنبال روایت بود. عکسی از آن کافی است که شما برای خودتان روایت درست کنید و بشوید یک قصه گو!

رفتن تا قله قاف آرزوها

برای برخی از مکان ها نباید دنبال روایت بود. عکسی از آن کافی است که شما برای خودتان روایت درست کنید و بشوید یک قصه گو! مکان های خاص زیارتی مانند امامزاده ها، از همین نوع مکان ها هستند. شما چه در کهکشان این فضا باشید و چه خود را ناظر بیرونی بدانید برای این نوع مکان ها، روایت های گوناگونی در ذهنتان دارید. شام روز 22 بهمن ماه، تصویر این یادداشت تهیه شده است. تصویری از امامزاده میر حمزه در خیابان سروش. کمی بالاتر از امامزاده، بیمارستان عسکریه قرار دارد و زمانی که من در امامزاده بودم، عمویم در بخش ICU بیمارستان بستری بود. آن طرف حیاط بیمارستان را بازارچه موقت کرده اند. سه روایت متفاوت، همزمان و در کنار هم از ذهن من عبور می کردند. در میان سرمای زیاد بیرون و بادی که داشت سیلی به صورت رهگذران می زد، فضای گرم و دلنشین امامزاده، بی اختیار آدم را به خودش می کشید. اما باید می رفتم چون همسر و فرزندم در فضای باز منتظرم بودند. از سویی فروشندگان انتظار می کشیدند تا بروم و خریدی بکنم و من باید بین این نیروهای مختلف، راه خودم را انتخاب می کردم، راهی چون سرو به اعتدال! باید امامزاده را ترک می کردم و برای عمویم دعا می کردم و باید با کمال احتیاط خرید می کردم تا هم حاجت اولیه برآورده شود و هم هزینه هایم کفاف رفتنم تا قله قاف آرزوها را بدهد. حالا همین مکان برای شما می تواند روایت های گوناگون را داشته باشد. زیر سقف و دور ضریح امامزاده، حس و حال افراد که دیگر گفتن نداشت. بعضی ها چه حس و حال خوبی داشتند گویی جایی برای پریدن و وصل شدن پیدا کرده بودند. خوش به حال آنها. در میان این جمعیت و البته میان نمازگزاران و دعاگویان، من عکاسی می کردم. کاری شاید غریب و بی معنی در ذهن و چشم برخی و در دید خودم، کاری قریب و معنادار. دلم چندان بابت این نگاه ها، خرسند نبود ولی چاره ای نداشتم که عکسی بگیرم و این کادر را برای اصفهان گرد انتخاب کنم. لحظه ای خودم را جای یکی از این عزیزان گذاشتم، ابتدا گفتم روایت امروز را از زبان و دید یکی از آنها می نویسم. می نویسم مردی داخل شد و به جای استفاده معنوی از مکان، با دوربینش شروع به بازی کرد. می نویسم: او نمی دانست قدر این لحظه ها چقدر است و آن را با یک بازی عوض کرد. نکند زندگی او، بیشتر از یک بازی بیشتر نیست. نکند نمی داند درگیر بازی شده است. نکند بازی را باخته و باز دارد ادامه می دهد.

 

ارسال نظر